برای اولین بار بود که توی فضای سربسته ای به نام خانه کنار هم جمع میشدیم 

یه عده المپیادی که پشت مرحله دو به طرز عجیبی موندیم! البته با کلی خاطره که حداقل شروع بحثای هر دفعمون قسمتی از خاطراتمونه که هر بار هم بیشتر از دفعه قبل بهشون میخندیم یا بهتر بگم قهقهه میزنیم!

این بار تولد حسین فعلی بود رفیق گرمابه و گلستانم کسی که بارها واسم مرام گذاشته بود. به صرف افطار و شام و کیک رفتیم و برای اولین بار اینجوری جیب حسین رو خالی میکردیم :)

مسئول خرید یا بهتر بگم مادرخرج مثه همیشه خودم بودم و چای و غذا هم حسین آقامحمدی و کامیار خشنودزاده، مکان رو هم که از خود صاحب تولد داشتیم! آرش کوهفر دوست داشتنی باهامون بود و به لطف اون دو تا ماشین داشتیم و گستره عملیاتیمون وسیع تر شد. حاج قاسم هم بهمون ملحق شد و زحمت فیلم رو کشید. رضا پارسانیا هم که داداش کوچیکه منه و کلی فیلم برداری کرد. همه زحمت کشیدن ولی خسته نشدن همه روزه بودن ولی اصلا حسش نکردن.

یه بنده خدایی ادعا داشت با خاموش کردن یه چوب میتونیم روشنش کنیم(مغزا رد داده اند:/)

یه بنده خدایی وضعیت مملکت رو به سنگی که پرتش میکنیم تو رودخونه تشبیه کرد واقعا نمیدونم منظورش چی بود:/

و یه نفر دیگه که عکسشو پایینتر مشاهده خواهید کرد میگفت که اگه شمع هارو برعکس بذاریم تو عکس آیینه میشه و 20 نمایان میشه. 

المپیادی بودن که سهله موندم چجوری تیزهوشان بودیم این همه سال:)


شمع های آینه