تا به حال دقت کردید هر چیزی که دوستش داریم را به سمتش میرویم در ابتدا همه چیز خوب و قشنگ به نظر می آید و کافیست کمی بیشتر پرسه بزنیم تا آن زیبایی ها تمام شوند و قسمت سخت ماجرا شروع شود؟

خب من خیلی از موضوعات خود را به خاطر رسیدن به این نقطه متوقف کردم و اینگونه فکر میکنم که خیلی های دیگر نیز همینطور هستند.

اما بیشتر که فکر میکنم میبینم آن لحظات قشنگ ابتدای راه تنها قدم زدن در یک مرتع سرسبز است و اینگونه قدم زدن و بعضا دویدن را تنها افراد معلول نمیتوانند انجام دهند پس باید به خود گفت: واقعا فکر کردی چه گلی به سر خودت زده ای؟ اما بعد از قدم زدن در مرتع به کوه هایی میرسیم که تکه های سنگ مانند پله روی آن چیده شده اند و در اینحا برخی از ما از لحاظ ذهنی (نه جسمی) خستگی را به خودمان تحمیل میکنیم که میگوید: "اوووه! ولش کن کی میره این همه راهو!" اما میشود آن راه را طی کرد کافیست به خودمان یادآوری کنیم تا قبل این پله سنگی تو اندک تفاوتی با آدم های اطراف خود نداری و در یک سطح کاملا افقی هستی و برای اینکه متفاوت باشی کافیست قدم از قدم برداری و محکم به بالا بروی، عمودی!

سخن آخر اینکه هر وقت ذهنت آلارم سختی داد تو به ذهنت آلارم حرکت بده و از خدا برکت...همین درگیری های ذهن ما ادامه حرکت را می سازد.

هر جا حس کردی یه کم قضیه پیچیده شده باید بدونی شروع رشد تو همانجاست.

یاد این قسمت از آهنگ "خوب" از بهرام نورایی افتادم:

شروع رشد ما همینجاست یه درگیری تو عمق فکرامون.