روز پرباری داشتم و باید حتما از اتفاقات و حرف های امروز خودم بنویسم.

از صبح شروع می‌کنم که برنامه‌ام را نگاه کردم و متوجه شدم امروز با مدیر مدرسه نمونه دولتی جلسه دارم و برنامه‌ی بعدی هم دیدار با دوستانم بود.

ابتدا دولت آباد رفتم و از شیوه نامگذاری خیابانهای فلکه اول بسیار خوشحال شدم مثلا بنده بعد از فلکه اول وارد خیابان دهخدا شدم در حالیکه از پروین اعتصامی مزاحم میشدم و این نزدیک ترین دیدار من با شعرای معاصر بود!

سپس به مدرسه رفتم و با مدیر مدرسه جلسه را شروع کردم و متوجه شدم هم من و هم ایشان از طرز فکر همدیگر در رابطه با کار بسیار استقبال میکنیم و همین شد دلیل حدود یک ساعت جلسه، ولی نکته جالب اینجا بود که هنگام جلسه با مدیر 4 نفر دق الباب کردند که 3 نفر از آنها من را به خوبی میشناختند و شروع کردند به تعریف کردن از من و همین باعث جلب توجه بیشتر مدیر شد.(آن سه نفر شامل دو معاون زمان کنکور (که یکی از آنها الان رفیق من هست و با همدیگر سفر رفته‌ایم) و مسئول همراهی تیم شریف آن سال که من مقام آوردم (و با حفظ سمت دبیر فیزیک مدرسه خودم) میشدند.)

مدیر مدرسه کتاب خیلی سبز را دید و آن هم شد به منزله سابقه کار من. صحبت ها به خوبی پیش رفتند آنگونه که کلاس المپیاد را هم به من پیشنهاد داد و درنهایت بحث مالی را وسط کشید و من که میدانستم فقط دنبال ثبات قدم خودم هستم خیلی جدی نگرفتم و گفتم مبلغ پیشنهادیشان را بعدا به من بگویند.

بعد از آنجا با دوستان رفتیم خانه‌ی دوست عزیزتری و آنجا هم اگر از خورد و خوراک و نوحه گوش دادن دوستان پس از اربعین و فیلم دیدن فاکتور بگیریم! باز هم مثل همیشه حرف از دغدغه های خودمان زدیم و هرکسی نظرش را اعلام کرد و اینگونه مدل های فکری جدیدتری در ذهن یکدیگر ایجاد کردیم.

از دغدغه های شغلی و اینکه متوجه شدم دوستان کامپیوتری ایده های قشنگی را به اجرا در آورده اند و به من هم در مورد کارم کلی پیشنهاد دادند.

از دغدغه های آِینده مثل ازدواج و شنیدن معیارهای دوستان و چندین جمله که ذهن من را بیشتر درگیر کرد که یکی از آنها این بود که آقای X گفت: یکی از معیارهای مهم من این است که فرد مورد نظرم قوی باشد و با یک شکست در زندگی خودش را نبازد چون او قرار است به تو هم کمک کند تا آرامش داشته باشی و اینگونه همیشه باید حواست به شکستن طرف باشد و مثال هم میزد که عده‌ای با یه فشار کوچک دنبال ترک دانشگاه می‌روند یا لاک غم میسازند و منزوی میشوند و دیدم کاملا درست میگوید و این مورد هیچوقت انقدر برایم شکافته نشده بود.

شب هم با صحبت کردن با وبلاگ نویسان و خانواده و نوشتن همین وبلاگ(که موضوع خاصی برایش به ذهنم نرسید و از مناسبت امروز استفاده کردم!) در حال سپری است...

مادر میگفت: عرفان حرص کارهایش را زیاد میخورد و تا کامل آن را انجام ندهد و موفق نشود ذهنش مشوش میماند. دیدم تست شخصیتی دیگر چیست ببین مادر تو را بهتر میشناسد.(البته قصدش از گفتن جملات بعد از عرفان زیاد حرص میخورد این بود که من از حرف هایش ناراحت نشوم!)

پدر هم میگفت: باید خونسرد باشی انشالله کارها به خوبی پیش میروند.

این انشالله های پدر و مادر امیدی هستند که انگیزه ادامه کار را میدهند و میگویند آنقدر ها هم که فکر میکنی سخت نیست و چه خوب هستند پدر و مادر!

امروز به یک نتیجه رسیدم و آن را با پدر و مادر(شاید هم با خواهر فسقلی خود را به خواب زده بود!) Share کردم!

عرفان گفت: اول باید از دور قله را ببینی و آن را جهت اصلی حرکت خود قرار بدهی و سپس یک چراق غوه به دست بگیری و حرکت کنی و حرکت کنی و حرکت! اگر حرکت نکنی دوردست را نخواهی دید چون چراق غوه دستت بیشتر از یکصد متری تو را نشان نمیدهد.

این را حس کرده ام چون انتظاراتم قبل از آمدن داخل هر چیزی با بعد آن تفاوت داشته است.

(یه عکس پا)یان